آدم های جدیِ مزخرف!

خلاصه داستان فیلم شاید کمی تماشاگر را به اشتباه بیندازد. تماشاگر با این پیش فرض به تماشای فیلم می نشینید که فیلم درباره رابطه دختری با پدرش است و قرار بر این است که در طی فیلم این رابطه ترمیم شود اما فیلم فراتر از این هاست. این بار قرار است از رابطه نه چندان خوبِ پدر با دختر حرفی جهان شمول تر بیرون کشیده شود. از سکانس ابتدایی فیلم که وینفرد و شخصیت ساختگی اش (تونی اردمن) را ملاقات می کنیم، متوجه جو شوخ طبعانه ای قرار است در سراسر فیلم بر فضای جدی و مرده این آدم ها غلبه کند می شویم. فیلم اساساً در ستایش شوخ طبعی است و به دنبال نشان دادن جهان بینی آدم های شوخ طبعی که از زندگی پر تکرار و ملال آور و یکنواخت و در یک کلام «مزخرف»شان خسته شده اند.تونی اردمن فرصتی‌ست برای وینفرد تا بتواند بر این زندگی جدیِ بی‌جان، غلبه کند.در واقع فیلم اصلاً درباره رابطه آدم ها با یکدیگر نیست، بلکه درباره خود آن هاست؛ درباره ایز (دختر وینفرد با بازی فوق العاده ساندرا مولر که به احتمال بسیار زیاد می تواند در بین نامزد های اسکار بهترین بازیگر زن امسال جا داشته باشد.) و رئیسش و آن به اصطلاح دوست پسرش و دوستانش. فلسفه وینفرد درباره زندگی و شوخی گرفتن آن تماماً در آن دندان مصنوعی است که همیشه جایش در جیب جلوی پیراهنش محفوظ است و البته عینک عجیبِ از وسط شکسته اش که با نخ به گردنش آویزان کرده .شاید هم نوعی یادآوری است که شیوه زندگی کردنش را از یاد نبرد چرا که هر بار با این آدم های جدیِ مزخرف برخورد می کند، ممکن است یادش برود که جور دیگری هم می شود زندگی کرد. فیلمساز تمام این عناصر را به خوبی در یک سوم ابتدایی فیلم برای تماشاگر تعریف و آن ها را به خوبی به او می شناساند از جمله عنصر اصلی فیلم که شخصیت تونی اردمن است. بدیهی است که تونی که از وینفرد بذله گو تر و شوخ طبع تر است. صحنه هایی از فیلم هم که در یاد تماشاگر می ماند همین بذله گویی ها و شیطنت هاست. تونی اردمن در انتهای یک سوم ابتدایی فیلم وارد داستان می شود اما تا قبل از آن فیلمساز به خوبی مصالحش را چیده تا همه چیز در دنیای دیوانه وار فیلم منطقی جلوه کند. اتفاقاً یکی از نکات مثبت برجسته فیلم این است که جهانش را به درستی بنا کرده و شاخ و برگ داده. فیلمساز می داند که ساخت یک دنیای دیوانه و بی منطق، خود نیازمند منطق و نظم و هندسه دقیق است.


بپردازیم به دیگر شخصیت های فیلم. دختر وینفرد، اینز ، به طور روشن نماینده آدم هایی ست که خندیدن و شوخی کردن به طور کامل از یادشان رفته و تبدیل به چرخ دنده هایی شده اند که تنها کارشان به حرکت در آوردن ماشین های بی روح است و در یک کلام تبدیل به ابزار شده اند. نمونه ای کامل از انسان مدرن امروزی که در مناسبات دنیای مدرن غرق شده و انگار تنها پدرِ دلسوزِ فرزند باید بیاید تا با مسخرگی هایش او را از این باتلاق عمیق به در آورد. بار اول اینز در برابر پدر و مسخرگی هایش مقاومت می کند و با بیرون راندن او از خانه اش به خیالش از بدبختی نجات پیدا کرده اما پدر به راحتی از پا نمی شیند. او دلسوز دخترش است و نمیخواهد او هم مثل آدم های اطرافش ابزار باشد. پس با برادرش ناخلف (او در ابتدای فیلم تونی اردمن را اینگونه معرفی می کند) باز میگردد. دختر همچنان در مقابل پدر و دیوانه گری هایش مقاومت می کند اما دیری نمی پاید که او هم با تونی هم صدا می شود. در سکانس فوق العاده نوازندگی پدر و خوانندگی دختر، اینز تسلیم می شود. حتی شعری که می خواند حکایت از پذیرفتن این شکل زندگیِ تونی اردمنی ست. و بعد از آن در مهمانی تولدش با قانون خنده دار و مسخره‌ی «شرکت بدون لباس در مهمانی» که برای مهمانانش وضع می کند و البته پدرش که این قانون را به طرز خنده داری نقض می کند و به شکل درختی از مو وارد مهمانی می شود و سرانجام در انتهای این سکانس سراسر هجو آلود و مضحک، دختر به آغوش پدر می رود یا بهتر بگوییم به آغوش درختی از مو می رود که خود نشان از شوخ طبعی است. اما فیلمساز در اینجا تماشاگر را رها نمی کند. نمی گذارد که او با امید به اینکه راهی برای نجات این آدم های جدی از این باتلاق چسبناک وجود دارد، فیلم و دنیایش را ترک کند. در سکانس پایانی فیلم، دختر که حال به نظر شاداب تر و سر زنده تر از قبل می آید و دندان مصنوعی پدرش در دهانش نشان از این دارد که دیگر هیچ اثری از آن زندگی ملال آور در او نیست و وینفرد هم مطمئن از این مسئله می رود که دوربینش را بیاورد و تصویر دختر را با قیافه خنده آورش ثبت کند. اما دختر پس از رفتن پدر، آن دندان مصنوعی که شمایلی از نوع زندگی تونی اردمنی ست را از دهانش در می آورد و باز با همان قیافه عبوس و جدی به نقطه ای نامعلوم خیره می شود. آری،راهی نیست برای خلاصی او از این زندگی یکنواخت یا همان باتلاق چسبناک و هر چقدر هم که تلاش کند، فایده ندارد. این زندگی بی روح، روح او را تسخیر خود در آورده است. تفاوت فاحش تونی اردمن با فیلم های دیگری از این دست در همین است. تونی اردمن نقطه امیدی باقی نمی گذارد.

تماشاگر ایرانی با تونی اردمن شاید قهقهه نزند اما پس از تماشای آن حس بدی هم نخواهد داشت. قرار نیست شاهد فیلمی دست چندم و تجاری باشیم که با گذر زمان از یادمان برود. اینجا با درامی سر و کار داریم که مدت بسیار طولانی پس از تماشای فیلم در یاد مخاطب می ماند و فکرش را مشغول می کند. قبل از تماشای آن نمی خواستم قضاوت کنم علی رغم امتیازات بالایی که فیلم از منتقدان و تماشاگرانش گرفته اما پس از این به صراحت می گویم که رقیب جدی و قوی فروشنده اصغر فرهادی در اسکار، تونی اردمن است و البته هنوز هم نمی توان به یقین گفت که اسکار را تصاحب خواهد کرد یا خیر اما شانس بسیار زیادی برای دریافت مجسمه طلایی دارد.به تماشای تونی اردمن بنشینید، شاید این فیلم راه نجاتی برای شما بود!


نقد از امیرحسین نظری

25 دی ماه 1395