این ماجرای سرگیجه آور جذاب!

 

دیگر دلیلی برای تلاش در اثبات اهمیت سرگیجه وجود ندارد،همانطور که کریس مارکر مقاله مشهورش درباره فیلم را با این جمله به پایان برد که «روی سخن این متن با کسانی است که سرگیجه را با قلب خود می شناسند و نه آنها که هرگز شایستگی آن را نداشته اند».در نیم قرن گذشته همه کسانی که شانس یا استحقاق ورود به دنیای آن را داشته اند وارد شده و در کنجی از آن جایگاهی ابدی برای خود دست و پا کرده اند.کشش و وسوسه تماشاگران سرگیجه نسبت به فیلم تنها با عشق اسکاتی به مادلین قابل مقایسه است؛عشقی دیوانه وار که تنها بهره آن نظاره کردن و شاهد بودن است.تمایلی مهار ناپذیر به نگریستن در دنیایی که ورود فیزیکی به آن غیرممکن است اما ذهن تماشاگر می تواند آزادانه سیری تا بی نهایت را تجربه کند.سرگیجه مرز باریک میان وویریزم (Voyeurism) و شیدایی که در ذات خود سینما نهفته است.-را از میان برمی دارد.عشق دیوانه وار به فیلم ها خود نوعی «عشق غیرممکن» آندره برتونی است،همچون سرگیجه عشق به یک مرده و لحظه های از دست رفته است در حالی که تنها راه رسیدن به آن زنده کردنش در قالب فرم ها و اشیا خواهد بود.

 

سرگیجه در 1985 و پس از مرد عوضی ساخته شد و در ضرباهنگ آرام و لحن جدی اش که در زمان خود بسیاری را مایوس یا متعجب کرد- بی شباهت به فیلم قبلی نیست.اما سرگیجه میان تمامی فیلم های هیچکاک به خاطر ایستایی عجیب و غیرمنتظره ی تصاویر و بخش هایی که در اولین نمایش فیلم «زمان هایی مرده» قلمداد می شد یک استثنا است.نماهای فیلم غالباً ساکنند و به ندرت حرکت دوربینی مشاهده می شود.معدود حرکات دوربینی که در فیلم وجود دارد با اتکای به تکنیک استثنایی هیچکاک در «زوم این-تراک بک(Zoom In-Track back)» بیشتر توهمی بصری به نظر می رسند تا حرکت دوربین.هیچکاک سرگیجه را نوعیtableeaux vivants (تابلوی زنده) می خواند.او توانسته موازنه خارق‌العاده میان زبان فیلم و قاب ایستای عکاسی را ایجاد کند.گویی قصد دارد سینما را از نو اختراع کند.

 

در این فیلم فضاهای واقعی و ملموس از قید زمان و مکان رها شده و در ذهن تماشاگر ابدی می شوند.محیط های آشنا و معماری فیلم به سرعت به چیزی متافیزیکی بدل می شود.هر زمان که به فیلم فکر می کنم تک تک مکان های آن همان طور برایم زنده می شوند که خاطره مادلین برای اسکاتی:اولین دیدار اسکاتی و مادلین در رستوران ارنی،موزه سن فرانسیسکو،فورت پوینت در زیر پل گلدن گیت،کتاب فروشی آرگوسی،آسایشگاه روانی،سالن دادگاه،آپارتمان میج،آپارتمان اسکاتی،دفتر گاوین الستر،گورستان و کلیسایی که در کنار آنها قرار دارد،هتل مکیتریک،جنگل سکویا،هتل امپایر و در پایان کلیسای سن خوان باتیستا و آن برج و آسمان خاکستری.

 

و در نهایت سقوط که در سینمای هیچکاک به معنای عدم است،همانطور که خود سرگیجه به اضطرابی وجودی اشاره دارد.سقوط در هر حال واجد بیداری و اعتراف نیز هست.هیچکاک به شکلی عجیب از جیمز استوارت خواسته تا در انتها و روی برج حالتی را به خود بگیرد که در کابوسش و در حین سقوط او را در آن می بینیم.اسکاتی بر نیروی فروبرنده مرگ و بلعیده شدن زمان فائق نیامده،او تنها بر هراس از آن-هراس از سرگیجه-غلبه کرده است.هیچکاک نیز مانند ادگار آلن پو در ابتدا جهانی مملو از رمزها و رازها را به نمایش می گذارد.جهانی در تسلط نیروهایی پنهان و ویران گر که مقابله با آنها غیرممکن می نماید.پس از مدتی شخصیت ها با تجدید قوا و تجهیز به سلاح منطق و استدلال به توضیح پدیده های توضیح ناپذیر دست می زنند و می بینیم که پاسخ معما بسی ساده تر از ظاهر پیچیده آن بوده است.اما در انتها ضربه نهایی وارد شده و در پس این پاسخ دلخوش کننده معمایی فراگیر که هر منطقی را خرد و نابود می کند ظاهر می شود و جهان به زیر سایه سهمگین آن فرو می رود.در سرگیجه شبکه ای دقیق و ظریف از اشارات و رمز ها وجود دارد که تفسیر یک به یک آن ها کار به جایی نخواهد برد و باید آن را همچون اشارتی به جهان مملو از رازها و روابط پنهان انسان ها،محیط و اشیا دید،جهانی رمز آمیز که تنها در بهترین آثار بزرگترین هنرمندان دیده می شود.

 

در پایان باید به بازی های درخشان و کهنه نشدنی جیمز استوارت و کیم نوواک اشاره کنم که کاملاً تماشاگر را متوجه فیلم می سازد.همچنین فیلمبرداری بسیار عالی رابرت برکز و موسیقی متن درخشان و فراموش نشدنی برنارد هرمان که تمشاگر عاشق سینما را به دنیای فیلم دعوت می کند و صد البته کارگردانی هیچکاک بزرگ که برای بسیاری کلاس درس سینماست.سرگیجه بهترین فیلم هیچکاک و یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینماست.فیلمی که با عشق باید به تماشای آن نشست و روی رمانتیک هیچکاک را کشف کرد.


منتقد:امیرحسین نظری