سینما کریتیک

سیاه‌مشق های یک عاشق سینما

۳ مطلب با موضوع «سینمای ایران» ثبت شده است

پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۰ ب.ظ امیرحسین نظری
یادداشتی بر فیلم «فروشنده»

یادداشتی بر فیلم «فروشنده»

در تماشای دوباره، جزئیات فروشنده در دراماتیزه کردن روایت اش بیشتر به چشمم آمد. شاید در میان سه فیلمی که فرهادی پس جدایی نادر از سیمین ساخت، (گذشته، فروشنده و همه می‌دانند) فروشنده قابل تأمل تر و مهم تر از دو فیلم دیگر است و به لحاظ ساختار منسجم تر و در پرداخت جزئیات به جدایی نادر از سیمین نزدیک تر.

فیلم با روشن شدن نورافکن های صحنه نمایش مرگ فروشنده آغاز می شود. پرتو نوری که بر وسایل صحنه افکنده می‌شود و آنها را نمایان می سازد. چراغ های نئونی قرمز، بر روی داربست هایی که دیوار های خانه ویلی لومان است، توسط عوامل صحنه روشن می شود. شاهد آماده شدن صحنه نمایشی هستیم که ظاهرا چیزی درباره آن نمی دانیم و نوری که بر صحنه و وسایلش تابیده می شود، قرار است که بیانگر موضوع نمایش باشد. اما پیش از آغاز فیلم میدانیم که قرار است شاهد به صحنه بردن مرگ فروشنده آرتور میلر باشیم ولی انگار که این تاکید بر جزئیات صحنه قرار است به ما القا کند که چیزی که قرار است روی این صحنه برود بیش از یک نمایش است.

سکانس بعد، فرو ریختن خانه عماد و رعناست. فرو ریختن یک موقعیت، باعث بوجود آمدن موقعیت ای تازه است، موقعیتی ناآشنا. نقل مکان به خانه ای دیگر. فضایی غریب، وقایع غیرقابل پیش بینی. عماد و رعنا نمی دانند چه در انتظارشان است اما تماشاگر می داند. فرهادی نشانه های هشدارآمیز برای تماشاگر بر جای گذاشته. پیش پا افتاده ترینشان، ترکیدن لامپ حمام در هنگام سرک کشیدن رعنا به آنجا یا گربه سفیدی که رعنا در آغوش میگیرد و ظریف ترینش، تصویر رعنا، بابک و عماد در یک قاب، در آینۀ درِ کمدِ لباس ها و کفش ها وسایل آهو. آهو و فرزندش، صنم و فرزندش. آهو در نقش فاحشه فیلم فرهادی و صنم در نقش فاحشه نمایش میلر. عدم درک شخصیت های اصلی، عماد و رعنا، از این موقعیت غریب و تازه مسئله فیلم فرهادی‌ست. این دو بازیگر تئاتر، این دو هنرمند این بار در دل یک نمایش در زندگی واقعی گرفتار آمده اند و تا صحنه پایانی فیلم نیز از این وضعیت رهایی ندارند. این رابطه بینامتنی به شدت محکم میان نمایش میلر و داستان فرهادی، فیلم را موثر و عمیق می کند. اگر نمایش میلر را از اثر حذف میکردیم، با یک درام اجتماعی متوسط روبرو بودیم اما تنیده شدن اثر میلر در دل داستان، آن را فراتر از یک فیلم معمولی میبرد. نمود عینی بخشیدن به شخصیت های میلر، آینه ای در برابر عماد و رعناست و وعماد و رعنا آینه ای در برابر تماشاگر فیلم.

در زمان اکران و در هیاهوی بحث های به شدت «مهم» بسیاری سینمادوستان موافق و مخالف فیلم بر سر جوراب و کارت ملی پیرمرد و سیلی زدن عماد و گرفتن انواع و اقسام گاف های «هوشمندانه» از فیلم، کسی به این نکات توجهی نمیکرد. شاید افراد بسیار نادری بودند که متوجه شدند فیلم دارد چه می کند و اهمیت‌اش از سر چیست چرا که آن‌قدر حاشیه ها و فرامتن پررنگ شده بود که دیگر وقتی برای توجه به چنین مسائلی برای دوستان باقی نمانده بود. اما اکنون پس از گذشت چند سال، می توان فیلم را بازخوانی کرد و متوجه پرداخت ظریف‌اش شد.

فروشنده شاهکار فرهادی نیست اما فیلم خوب و قابل بحث و مهمی است. اصلاً همین که بشود درباره فیلمی بسیار بحث کرد و هر بار با تماشایش نکات تازه ای از آن دریافت کرد، خود بسیار ارزشمند است در این روزگار فیلم های بی خاصیت و خنثی سینمای ایران.

در فروشنده، اثر هنری مقابل هنرمند می ایستد و هنرمند مقابل خود. عماد بازیگر تئاتر است. هر شب در نقش ویلی لومان ظاهر می شود اما تنها آن را بازی می کند. او ناتوان از درک ویلی است. سیلی ای که در لحاظات پایانی بر صورت پیرمرد میزند، ناشی از همین ناتوانی در درک است. وقتی هنر برای عماد نمود عینی پیدا میکند، بیش از آنچه هر شب با آن روبروست، نمی تواند آن را هضم کند. درک سطحی عماد از ویلی و همچنین پیرمرد دستفروش، حرف اصلی فروشنده است. هنر واقعیتی را بیان میکند برای جامعه اش تا کمک به درک آن واقعیت کند و وقتی به صورتش سیلی زده شود، مانند پیرمرد دستفروش، جان میدهد. مگر نه اینکه اثر هنری باید باعث درک بهتر ما از آدم ها و جهان اطراف‌مان شود؟ مگر نباید باعث شود عمیق تر بنگریم؟ این پرسشی‌ست که در فروشنده مطرح می شود برای جامعه ای بیمار و عاجز از فهم هنر و اثر هنری. فروشنده فیلمی‌ست که به شدت با جامعه اش نسبت برقرار می کند و آن را زیر سوال می برد و با خودش مواجه اش می کند. عماد به عنوان یک هنرمند که از دل همین جامعه برآمده هنر را نمی فهمد و جالب آنکه در زمان اکران هم، تماشاگران (چه عام، چه خاص) فیلم را نفهمیدند و به آن تاختند چرا که همه ما عماد هستیم. همه ما شتاب زده عمل میکنیم، شتاب زده حرف میزنیم، شتاب زده قضاوت می کنیم و شتاب زده متهم میکنیم. فروشنده جامعه ای را تصویر می کند که نوجوانانش به مثابه آینده این جامعه هم درکی از هنر ندارند. جامعه بی هنر، جامعه بی فکر، جامعه خشن، جامعه سیلی زن.

 

امیرحسین نظری

6 تیر 98

۰۶ تیر ۹۸ ، ۲۲:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
امیرحسین نظری
چهارشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۱۶ ب.ظ امیرحسین نظری
نقد «من دیگو مارادونا هستم»

نقد «من دیگو مارادونا هستم»

کمدی ابسورد سیاه!

بالاخره،بعد از این همه مدتی که منتظر بودم،بهرام توکلی به نقطه عطف کارنامه اش رسید.من دیگو مارادونا هستم تا به امروز بهترین و کاملترین فیلم توکلی است و قطعا بهترین کمدی امسال است.فیلم یک ابسورد کامل است.قصه فیلم این است که دو خانواده بر پایه اتفاقی پوچ و کاملاً بی پایه به جان هم می افتند و ماجراهای جالبی را رقم می زنند.فیلم به هیچ وجه به ورطه لودگی نمی افتد و اتفاقا دست روی نقطه ضعف جامعه امروز ما می گذارد.خشونتی که گریبان گیر جامعه امروز ایران شده و ظاهراً هم نمی توان جلوی آن را گرفت.بسیاری از تراژدی هایی که در جامعه امروز می بینیم واقعاً پایه و اساسی ندارد و کاملاً پوچ است و با یک عذرخواهی ساده حل می شود اما مردم این جامعه دیگر دارای آن مهربانی سابق نیستند. به جای اینکه علاقه ای به کمک به هم نوع خود نشان دهند،اغلب رفتاری منفعلانه دارند.به قول یکی از دوستان که می گفت:"اگر الان به کسی در خیابان فقط نگاه کنی،می رود ازت شکایت می کند!البته بعضی ها هم شکایت نمی کنند و شخصاً وارد عمل می شوند!!".مخاطب می تواند خودش را کاملاً در من دیگو مارادونا هستم شناسایی کند و بنشیند که پای رفتار های دو خانواده که تنها بلدند داد بزنند و از یکدیگر طلبکار باشند و به هیچ وجه سعی در حل قضیه ای چنین ساده و سطحی نکنند.البته شاید نباید همه تقصیر ها را گردن مردم انداخت چون این مردم و شخصیت های فیلم توکلی، در ذات و درون خود انسان های بدی نیستند و تنها عامل فریاد کشیدن آن ها بر سر یکدیگر،فشارهایی است که افراد دیگری(بخوانید مسئولین پرکار و عرق ریز!) بر آنها به صورت مستقیم و غیرمستقیم وارد می کنند.اما دوباره بازگردیم به خود فیلم.در بحث کارگردانی فیلم باید بگویم که یکی از بهترین های این سال هاست.دانشجویان رشته سینما کاملا معنای دکوپاژ و میزانسن را در این فیلم درک می کنند.توکلی واقعا کار سنگینی را پشت سر گذاشته به این خاطر که اغلب فیلم های او شخصیت هایشان به ده نفر هم نمی رسید اما در این جا شخصیت ها زیاد هستند و باید به همه ی آن ها هم پرداخته شود و تنها راه،درآمدن شخصیت ها و روابط آن ها،کارگردانی سنجیده و هوشمندانه است که توکلی به خوبی از پس آن برآمد.در باب شخصیت پردازی فیلم این را بگویم که رمز ساخت یک فیلم کمدی موفق و ماندگار و سرحال تنها و تنها شخصیت پردازی کامل است.شخصیت سعید آقاخانی(با بازی درخشان او)،شخصیتی است که تنها حرف می زند و عطای عمل کردن به حرفهایش را به لقایش می بخشد و این وجه از شخصیت او با حضور شخصیت پدر است که کامل می شود.چون پدرش هر بار که او می خواهد حرف های به ظاهر فلسفی و روشنفکرانه بزند به قول خودمان او را ضایع می کند و در واقع پدر او(با بازی درخشان جمشید هاشم پور) از همان اول به مخاطب می فهماند که زیاد حرف های او را جدی نگیرند و تنها منتظر این باشند تا او حرف بزند و با ضایع شدن توسط پدرش،به او بخندند.یا در باب می توانم به شخصیت هومن سیدی اشاره کنم که واقعاً نقش انگ خود اوست.یک شخصیت عصبی و در عین حال بی خیال که ریشه ی این جدل های خانوادگی به او ختم می شود.این بی خیالی و عصبی و پرخاشگر بودن تضادی را شکل می دهد که باعث خنده مخاطب می شود.اسم فیلم هم بسیار جالب است و اتفاقاً تمام این دعوا ها زیر سر هم دیگو مارادونا ست!.یکی دیگراز ویژگی هایی که فیلم را برای مخاطب جذاب می کند این است که در جای جای فیلم پر از خلاقیت و ایده هایی است که در سطح نمی مانند و اتفاقاً به خوبی بسط پیدا می کند و همچنین به مخاطب برای فهم بیشتر فیلم کمک می کنند و این ویژگی ای است که در معدود فیلم های سال های اخیر به چشم می خورد.به عنوان مثال یکی از ایده های درخشان فیلم ایده پایان های خوش و تلخ است که بهتر است برای مخاطبی که فیلم را ندیده،بازگو نشود.اگر این روز ها از فیلم های پر از امید و خوشی دولت تدبیر و امید خسته شده اید بهتر است که این فیلم را ببینید تا متوجه این شوید که همیشه هم نمی توان به همه چیز امیدوار بود.

 

منتقد:امیرحسین نظری-اردیبهشت1394


۲۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
امیرحسین نظری
شنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۳، ۰۴:۰۷ ب.ظ امیرحسین نظری
نقد ماهی و گربه

نقد ماهی و گربه




این خود سینماست!

وقتی چراغ های سینما خاموش می شود و تاریکی همه جا را فرا می گیرد،نوشته ای بر روی پرده نمایان می شود:"بر اساس یک پرونده واقعی".و پس خوانده شدن بریده ی جراید توسط راوی،خون پرده سینما را فرا می گیرد و عنوان فیلم ظاهر می شود.همین ایده ی اولیه تیتراژ،خبر از شاهکار مکری می دهد.مکری به خوبی می دانسته که ساختن فیلمی در یک پلان‌سکانس 130دقیقه ای،قطعاً به نقطه عطفی در کارنامه حرفه ای او بدل خواهد شد.

ماهی و گربه اثری به شدت متکی به فرم و شیوه روایت است.شیوه روایت این فیلم دایره ای است.اتفاقی واحد روی می دهد(در اینجا قتل مارال در میان درختان)و هر دفعه که آن اتفاق روی می دهد،تماشاگر و دوربین در جای دیگریست.به عنوان مثال موقعی که لادن و پرویز دارند با هم از گذشته حرف می زنند،کمی آن طرف تر دارد قتلی روی می دهد.یا هر وقت یکی از شخصیت صدای جیغی را می شنود،در جای دیگری مارال به قتل می رسد و به طرز بسیار فکرشده ای تماشاگر هیچ وفت صحنه قتل را نمی بیند.در پایان ماجرا هم که حمید چاقو را از آستینش بیرون می کشد تا کار مارال را تمام کند،مکری دوربینش را برمی گرداند و گروه موسیقی شروع به نواختن می کنند و قطعاً همین صحنه از هزاران صحنه قتل و خون‌ریزی وحشتناک تر و رعب انگیزتر است.انگار که با پخش موسیقی و پرواز بادبادک ها قرار است تا به خود بقبولانیم که اتفاق بدی نخواهد افتاد و چشممان را بر هر واقعیتی ببندیم.این دقیقاً با جامعه امروزه ما مطابقت دارد.هر اتفاق بدی که می افتد یا قرار است بیفتد،از آن روی بر می گردانیم و به روی خود هم نمی آوریم و خود را به کوچه علی چپ می زنیم!.قطعاً یکی از نکات مضمونی مثبت درخشان فیلم همین است.



مکری می دانسته که در فیلمی قرار است چنین تجربه فرمی دگرون کننده را پشت سر بگذارد،در عین حال باید بتواند تماشاگر را هم با خود نگه دارد به همین دلیل به سراغ ایده ای، که بر پایه حادثه ای در دهه 70 است،رفته که هم توان کشش مخاطب را داشته باشد و هم بتواند فرم دلخواهش را بر آن پیاده کند.در فیلم ممکن است یک دیالوگ چند بار بشنوید،اما هر بار آن را از مکانی،متفاوت از مکانی دیگر،اما در یک زمان واحد می شنوید که همین شیوه روایت باعث مکری بتواند از یکی از شیوه های مرسوم یعنی کدگذاری سینمایی استفاده کند.تماشاگرعلت برخی از حوادث را نمی بیند و رمزگشایی آن ها به خود او واگذار می شود.این هم یکی از روش هایی است که نه تنها می تواند تماشاگر را بر روی صندلی بنشاند بلکه باعث می شود فیلم در بیرون از سالن سینما هم ادامه پیدا کند.البته تماشاگر ماهی و گربه باید از حافظه بسیار قوی برخوردار باشد که مدام از هر شخصیت به قول کشورهای بیگانه،Back Up بگیرد و در موقعیت مناسبی دوباره آن را Restore کند و بدون این کار،درک و فهم فیلم برای تماشاگر مشکل است.

بسیاری از دوستانم سوالشان این بود که آن دو قلوهای از هم جدا شده،جمشید و آن دوست زنش و روان‌شناس او،در این فیلم چه می کردند.در پاسخ می گویم که قطعاً وصل کننده این دو جهان موازی در فیلم،شخصیت دو قلو ها است.آن ها همدیگر را کامل می کنند و هر کدام از جهانی دیگرند.برای همین است که همیشه با هم راه می روند.برای این است که کیف پرویز را سر راه می گذارند.آن ها این وضعیت دوار و دایره ای شکل را بوجود آورده اند.همین طور جمشید که روحی است که به قول آن زن پیک است یعنی معجزه می کند.جمشید با معجزه هایش و به کمک آن دوقلو ها،باعث برخورد های به ظاهر اتفاقی شخصیت ها با یکدیگر می شود.



شهرام مکری با ماهی و گربه استاندارد های فیلمسازی،چه تجربی و چه جریان اصلی،را جابجا کند.فیلمبرداری بسیار عالی استاد محمود کلاری و پسرش،موسیقی بسیار درجه یک و سینمایی کریستف رضاعی،طراحی صحنه و لباس بی نظیر امیراثباتی،باند صوتی فیلم که حاصل کار پرویز آبنار است و همچنین فیلمنامه وکارگردانی درخشان مکری جزو نقاط قوت این فیلم محسوب می شود.امیدوارم که ماهی و گربه،که به نظرم بهترین و کاملترین اثر شهرام مکری تا به امروز است، بتواند در جهان خلاقیت و استعداد شهرام مکری عزیز را به همگان معرفی کند.با استعداد و خلاقیتی که مکری از خود نشان داده،تصور اینکه روزی در سالن دالبی تیه‌تر هالیوود،او را اسکار به دست ببینیم برایمان ناممکن نخواهد بود.
۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۶:۰۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
امیرحسین نظری